تبلیغات
   احادیث و روایات:  پیامبر اکرم (ص):دلى كه در آن حكمت نيست، مانند خانه ويران است، پس بياموزيد و تعليم دهيد، بفهميد و ن...   [کلیک]


تبلیغات







ورود


آمار وبسایت

  کاربران آنلاین : 129
  تعداد کل بازدیدها : 27988250



اوقات شرعی 

ذکر روزهای هفته












تبلیغات



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب


داستان زندگي پنجمين شهيد محراب آيه الله اشرفي اصفهاني دعاي ماهي ها


داستان زندگي پنجمين شهيد محراب آيه الله اشرفي اصفهاني دعاي ماهي ها
كيوان امجديان
با ديدن اين دستپاچگي و خجالت كشيدن هاي عطاالله، پدر به ياد جواني هايش مي افتاد. وقتي كه مي خواست ازدواج كند و هرچه كه اين دست و آن دست مي كرد نمي توانست حرفش را به پدر بگويد و موضوع را با او در ميان بگذارد و آن موقع هم پدر او عين همان لبخند را تحويل پسرش مي داد.
عين همان لبخندي كه حالا خود او به عطاالله حواله مي كرد. آري اين بار هم پاي عشق در ميان بود... پاي عشقي عميق. اما عطاالله دوازده ساله عشقش از جنس ديگري بود. او عاشق درس بود و مدرسه. عطاالله هزار و يك بار از زبان خيلي از دوست ها و فاميل ها شنيده بود كه تو ديگر بزرگ شده اي و وقت آن رسيده كه عصاي دست پدرت باشي و خيلي به اين حرف ها فكر كرده بود. دوست داشت به پدرش كمك كند و تا حالا هم از هيچ كاري دريغ نكرده بود. اما دلش جاي ديگري بود. شب و روز حروف و كلمات در ذهنش رژه مي رفتند و عطاالله به عشق خواندن و نوشتن، روز را شب مي كرد و شب را روز، و حالا ديگر تحصيلاتش توي ده تمام شده بود او بايد براي ادامه تحصيل به يك شهر بزرگ مي رفت كه امكانات تحصيل در آن فراهم باشد اما... فكر و خيال پدر و تنها گذاشتن او آسوده اش نمي گذاشت. مانده بود بين دوراهي... خيلي با خودش كلنجار رفته بود كه دل را به دريا بزند و همه چيز را به پدر بگويد ولي هر بار به صورت و دستهاي پدر كه نگاه مي كرد از تصميمش منصرف مي شد.
آن شب خيلي فكر كرد. تا صبح... تا وقتي كه هوا روشن شد و صداي اذان پدر او را به خود آورد... او آن شب به حرفهاي پدر فكر مي كرد... به آرزوهاي پدر و به دلخوشي هايش كه دوست داشت پسرش مثل اجدادش درس بخواند و به درجات بالاي علمي و ديني برسد. با خودش گفت وقتي خود پدر هم با اين موضوع موافق است و حتي آرزوي قلبيش اين است پس ديگر دست دست كردن ندارد همين فردا مي روم به سراغ پدر و تمام ماجرا را به او ميگويم...
عطاالله كه ديگر داشت تسليم خواب مي شد، به زحمت بلند شد و كنار حوض رفت... ماهيهاي سرخ رنگي كه حالا دوست او شده بودند و عطاالله با آنها درد دل مي كرد. ماهي هايي كه مدام از اين طرف آب مي رفتند آن طرف و گوئي منتظر شنيدن حرفهاي او بودند. عطاالله وضو گرفت و بعد سرش را نزديك حوض برد.
-نمي دانم كاري كه مي خواهم بكنم درست است يا نه...
ماهيها لحظه اي ايستادند...
-هم بخاطر پدر است و هم بخاطر خودم... مي دانيد ماهيها... من اگر درس نخوانم زنده نمي مانم.
و ماهيها شروع كردند به دور زدن حوضچه... انگار داشتند فكر مي كردند.
عطاالله آرام انگشتانش توي آب حوض فرو كرد. گفت: مي گويم... شما هم برايم دعا كنيد انشاءالله كه كار اشتباهي نباشد. بعد، به سرعت بلند شد. رفت توي اتاق و سجاده را پهن كرد.
وقتي پدر قرآن را بوسيد و گذاشت روي تاقچه... عطاالله هم سلام نمازش را داده بود. سجاده را جمع كرد و رفت كنار پدر نشست...
اهالي خانه خوابيده بودند و جز صداي پرنده ها صداي ديگري سكوت را به هم نزده بود.
پدر، سر عطاالله را بوسيد و گفت: قبول باشد پسرم.
-قبول حق باشد... نماز و عبادت شما هم قبول باشد...
عطاالله كمي با انگشتانش بازي كرد و بعد نفس را در سينه حبس كرد و خواست حرفش را بزند كه دوباره لبخند پدر حرف توي دهانش خشكاند
-راستش... راستش... چيزي هست كه...
پدر دستي روي سر او كشيد و گفت: مي دانم... مي دانم كه چه مي خواهي بگوئي مي دانم كه دلت پيش كتاب و قلم است مي دانم كه مي خواهي به قصد تحصيل از اينجا بروي... بعد لبخند زد و به شوخي گفت: مي دانم كه مي خواهي من پير مرد را تنها بگذاري و بروي.
عطاالله كه رنگش سرخ شده بود گفت: نه پدر... اگر شما راضي نباشيد...
پدر دست او را گرفت و گفت: چرا راضي نباشم... باعث افتخار من است كه تو پي علم بروي... اصلا وقتي تو به دنيا آمدي آرزوي من از خدا همين بود، كه عالم با خدائي بشوي و باعث افتخار ما و عزت دينمان باشي... راستش من اين موضوع را از مدتي قبل مي دانستم... يعني حدس مي زدم كه بايد اينطور موضوعي در بين باشد اما بخاطر سن و سالت خيلي راغب به اين كار نبودم... مي ترسيدم كه تنها در شهر غريب سختت بشود... اما پريشب وقتي توي خواب، سيد نوراني را ديدم كه از من خواست اجازه بدهم تا به دنبال علم رهسپار بشوي دانستم كه ترسم بي مورد است و خداوند مراقب توست... حالا هم ديگر اين دست و آن دست نكن...
بعد از زير فرش كاغذي درآورد و به دست عطاالله داد.
-بيا... اگر نتوانستم با تو بيايم خودت برو. اين آدرس حوزه است به همراهش نامه اي براي آيه الله درچه اي نوشتم... او مرا خوب مي شناسد. سلامم را به ايشان برسان و كاغذ را به او بده... خود ايشان بقيه كارها را روبه راه خواهند كرد.
عطاالله كه حرفهاي پدر را شنيد، آنقدر خوشحال شد كه در پوست خود نمي گنجيد. اشك توي چشمانش حلقه زده بود و بغض امانش نمي داد تا حرفي بزند فقط توانست دستهاي پدر را ببوسد و بدود توي حياط. انگار نه انگار كه آن شب خواب به چشمش نيامده بود. اصلا به فكر تنها چيزي كه نبود خواب بود. خورشيد يك خط نور توي حوضچه پر از ماهي انداخته بود و يواش يواش صداي جيك جيك گنجشكها از لاي درختان بلند حياط شنيده مي شد.
عطاالله توي اتاق رفت، آبي به سر و صورتش زد و دوباره برگشت كنار حوض.
-ماهيهاي كوچولو... ممنونم كه دعا كرديد... هم چيز درست شد... درست درست.
بعد بلند شد و رفت توي اطاق. عطاالله دستهايش را رو به آسمان گرفت و در حاليكه اشك از چشمانش سرازير بود شروع كرد به زمزمه و تشكر از خدا
-خدايا... سپاسگزارم... قول مي دهم تا وقتي جان داشته باشم در راه تحصيل علم و عزت و اعتلاي دين پيامبر بزرگت محمد(ص) تلاش كنم و لحظه اي آرام ننشينم...
حالا ديگر همه اهل خانه بيدار شده بودند و وقتي ديدند عطاالله ساك برداشته و دارد لباسهايش را جمع مي كند فهميدند كه قضيه از چه قرار است، مادر اگر چه خوشحال بود اما دلتنگي مي كرد. با آنكه هنوز پسر سر به راه و با ادب و درسخوانش نرفته بود اما احساس مي كرد كه از همان لحظه دلش براي او تنگ شده است.
خواست صبحانه را آماده كند اما دست و دلش به كار نمي رفت، اين بود كه نشست گوشه اطاق و بي صدا شروع كرد به گريه كردن.
عطاالله اشك هاي مادر را كه ديد، دلش آشوب شد. رفت كنار مادر نشست و دستش را بوسيد.
-مادر من كه نمي خواهم به سفر هندوستان بروم.
مادر با گوشه لباس اشك هايش را پاك كرد.
-باور كن هر وقت بتوانم مي آيم و به شما سر مي زنم... مطمئن باشيد آنقدر مي آيم كه از دستم عصباني شويد و بيرونم كنيد...
مادر لبخندي زد كه با اشك همراه بود و بعد بلند شد تا وسايل سفر عطاالله را فراهم كند. وسايل سفر كه آماده شد، پدر شال و كلاه كرد، عبا را روي دوشش انداخت و بلند شد.
-زود باش پسرم اگر دير كني مجبور مي شوي راه را پياده گز كني.
عطاالله ساكش را دست به دست كرد. لبخندي زد و گفت...
باشد پدر. من ديگر آماده ام... اما لازم نيست شما به زحمت بيفتيد. شما بايد استراحت كنيد تا كسالتتان رفع شود...
-كدام كسالت... اين كمر درد و پادرد ديگر رفيق من شده است. استراحت بكنم و نكنم با من است... بيا حداقل تا مسير كوتاهي با تو مي آيم.
مادر قرآن را گرفت بالاي سر عطاالله... و او سه بار از زير قرآن رد شد...
مادر فقط توانست بگويد خداحافظ و وقتي بغضش دوباره تركيد و اشكهايش جاري شد دويد و به بهانه آب آوردن رفت طرف حوض...
ماهيها هم انگار ناراحت بودند، انگار مي دانستند كه دوست خوبشان دارد از آنجا مي رود. همه آنها توي يك گله جا جمع شده بودند و ديگر از جست و خيزشان خبري نبود. مادر كاسه آب را پر كرد، سر و صورتش را هم آبي زد تا اشكهايش معلوم نباشد... آب را هم كه پشت سر پسرش ريخت منتظر ماند و تا آخرين لحظه ها به عطاالله خيره شده بود كه هر لحظه دورتر و دورتر مي شد.
مادر آنقدر نگاه كرد كه ديگر اثري از عطاالله نماند... و او سفري طولاني اش را آغاز كرد، سفر به قصد تحصيل علم و كسب تجربه... ادامه دارد
 شنبه 29 تير 1387     





شما هم رأی دهید 


[ارسال شده از: کيهان]
[مشاهده در : www.kayhannews.ir]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 5]

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب



برچسب های کاربران:


صفحات پیشنهادی


 
پربازديدترين ها

مطالب بعدی





صفحه اول | تمام مطالب | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و هیچ یک از مطالب درج شده را تایید یا رد نمی کند و مسئولیت استفاده از آنها بر عهده صاحب اثر و کاربران سایت می باشد