تبلیغات
   احادیث و روایات:  حضرت فاطمه زهرا (ع):خدای تعالی ایمان را برای پاکیزگی از شرک قرار داد.


تبلیغات







ورود


آمار وبسایت

  کاربران آنلاین : 164
  تعداد کل بازدیدها : 27971389



اوقات شرعی 

ذکر روزهای هفته












تبلیغات



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب


رازهاى زندگى دو مادر بزرگ


رازهاى زندگى دو مادر بزرگ
خسرو مبشرراز اشك هاى شبانه و بخشش هاى پى در پى مادربزرگ سر سجاده نماز، كنجكاوى ام را چنان تحريك كرده بود كه هميشه منتظر فرصتى بودم تا به بهانه اى قفل زبانش را باز كند و راز سر به مهرش را فاش كند. مى دانستم كه اين يك راز است. بارها درباره اش سؤال كرده بودم اما مخفى كارى هاى مادربزرگ «ژاله» از ناگفتنى بودن رازش حكايت داشت. من هم دائم با خودم مى گفتم بالاخره فرصتى دست مى دهد. مدتى بود كه بيمارى آزارش مى داد و پدر نگران بود كه مبادا نيمه شب او نياز به كمك پيدا كند. اين بود كه من داوطلب پرستارى و مراقبت از مادربزرگ شدم و بعد از آن، شب ها كنارش بودم. خيال مى كردم فرصتى كه در كمينش بودم، به دست آمده است. مادربزرگ اغلب در خواب حرف مى زد. به همين خاطر هم گاهى ساعت ها پس از خوابيدن او بيدار مى نشستم. شايد از ميان كلمات درهمى كه از دهانش بيرون مى آمد، چيزى دستگيرم شود. اما يا كلمات نامفهوم بودند يا جملات خيلى معمولى.يك شب، مادربزرگ زودتر خوابيد. من هم كه امتحان داشتم چراغ مطالعه را روشن كردم و همان جا كنارش مشغول مطالعه شدم. چند ساعتى گذشته بود كه فريادى كشيد و از خواب پريد. به زحمت در رختخواب نشست. چند دقيقه اى مبهوت به يك نقطه خيره ماند. اطرافش را كنترل كرد و وقتى اوضاع را طبيعى ديد، دست هايش را جلوى صورتش گرفت و از ته دل گريه كرد. من هم مات و مبهوت به او خيره مانده بودم. صداى گريه اش كه بلند شد، كنارش رفتم.- چى شده چرا گريه مى كنى حالت بد شده مى خواهى داروهايت را بياورم مى خواهى پدر را صدا بزنم و او فقط به علامت نه سرش را تكان مى داد. چند دقيقه اى منتظر ماندم تا دست هايش را از مقابل صورتش برداشت. باز هم مبهوت به ديوار خيره ماند. در تمام اين مدت با خودم كلنجار مى رفتم كه آيا حالا وقتش است يا نه. دلم مى گفت كه اين گريه ها به آن اشك هاى شبانه و راز مادربزرگ مربوط است. ترديد را كنار گذاشتم و آهسته در گوشش گفتم: - مادربزرگ ! خيال نمى كنى اگر رازت را به من بگويى، كمى سبك بشوى لبخندى روى لب هايش نشست. دستى به سرم كشيد و گفت:- تو چقدر كنجكاوى خيال مى كنى مى توانى به من كمك كنى و من فقط خنديدم. مادربزرگ بالش بزرگى را كه هميشه كنار تختش مى گذاشت، به لبه تخت تكيه داد و روى آن لم داد. من هم سرم را روى پاهايش گذاشتم و نگاهم را به صورت و لب هايش دوختم. - وقتى ۲۵ ساله بودم، يكى از پزشكان بيمارستانى كه در آنجا پرستار بودم از من خواستگارى كرد. دكتر آرش دو سالى بود كه به بيمارستان ما آمده بود. من از دوره دانشجويى در آن بيمارستان كار مى كردم و با آرش هم كم و بيش آشنايى داشتم. بنابراين دليلى براى مخالفت وجود نداشت. پس ازدواج كردم. چند سال اول زندگى مان به خوبى گذشت. همه تعطيلات را در مسافرت و تفريح مى گذرانديم تا اينكه بالاخره هوس بچه دار شدن به سرمان زد. اما خب انگار اميدوارى مان بى فايده بود. چرا كه در سرنوشت ما بچه اى نبود. از پدربزرگت خواستم همسر ديگرى اختيار كند و مرا با دردى كه داشتم به حال خود رها كند اما او گفت:- وجود تو برايم عزيز است و تو را به خاطر خودت مى خواهم. دو سال ديگر بر من و آرش گذشت و حسرت داشتن فرزندى كه خانه را از صدايش پر كند، همچنان وجودمان را مى آزرد. تا اينكه عصر يك روز پر كار كه حسابى خسته شده بودم، زنى جوان با سر و وضعى فقيرانه كودك بيهوشى را روى دست به بيمارستان آورد. از ميان حرف ها و لابه لاى گريه هايش مى شنيدم كه مى گفت:- شيشه نفت را به جاى آب تا نيمه سر كشيده و...بچه كه شباهت زيادى به مادرش داشت، بيهوش بود. من و دكتر فرهنگ همه تلاش مان را براى نجاتش به خرج داديم اما بى فايده بود. دكتر از اتاق خارج شد، اما من نمى توانستم از آن بچه جدا بشوم. انگار صدايى به من مى گفت كه او به اين دنيا برمى گردد. باز هم تلاش كردم. مرتب زير لب ذكر مى گفتم و از خدا كمك مى خواستم. بالاخره خدا تلاش مرا بى پاسخ نگذاشت. تا اينكه همه چيز به حالت عادى برگشت و خداوند به آن كودك زيبا جان تازه اى داد. پس از اينكه خيالم راحت شد بقيه كار را به پرستارهاى ديگر سپردم و از اتاق بيرون رفتم تا مادر كودك و پزشك بخش را از سلامتى بچه باخبر كنم. اما از او خبرى نبود. به سراغ دكتر فرهنگ رفتم و خبر را به او دادم و از مادر بچه پرسيدم. دكتر گفت كه خبر مرگ بچه را به مادر داده و او هم گريه كنان از بيمارستان رفته. يك هفته بعدپسر بچه سر حال و شاداب بود. اسمش عزيز نبود اما من عزيز صدايش مى كردم. چون فوق العاده زيبا و دوست داشتنى بود. اوايل هفته دوم كه از حضور او در كنار ما مى گذشت، به دستور دكتر فرهنگ قرار شد، عزيز را به شيرخوارگاه انتقال دهند. چون هيچ نشانى از خانواده اش نبود. آن روز تا عصر مدام با خودم كلنجار رفتم: - چرا عزيز در خانه ما نباشد اين سؤالى بود كه ذهنم را مشغول كرده بود.با آرش صحبت كردم. او كه بيشتر از من دلبسته عزيز شده بود و انگار منتظر چنين پيشنهادى از طرف من بود، با خوشحالى پيشنهادم را پذيرفت و دكتر فرهنگ هم مخالفتى نداشت. او هم به ما كمك كرد و مقدمات قانونى كار انجام شد. بنابراين عزيز براى هميشه به خانه ما آمد. من و آرش هم در كنارش زندگى تازه اى را تجربه مى كرديم. زندگى برايمان مفهوم ديگرى پيدا كرده بود. اميد به كار و تلاش به خاطر سعادت و آينده عزيز تحمل هر مشكلى را راحت مى كرد. سه ماه بعد دكتر فرهنگ با خانه ما تماس گرفت و به آرش گفت: مادر عزيز پيدا شده. نمى دانم چطور از ماجرا باخبر شده بود كه بچه اش را مى خواست. با اين حال اظهار بى اطلاعى كردم و با هر ترفندى كه بود تلاش كردم تا ديگر سراغ بچه را نگيرد. اما گمان نمى كنم راضى شده باشد. تصور مى كنم دوباره برگردد.وقتى مكالمه آرش و دكتر فرهنگ را شنيدم، عزيز را در آغوش كشيدم و گفتم: محال است بچه را به آنها برگردانم.گفتم: من براى زندگى دوباره عزيز تلاش كردم. من برايش اشك ريختم، زارى كردم و از خدا زندگى اش را خواستم. آن مادر بى فكر و بى مسئوليت نفت را در شيشه ريخته و جلوى چشم بچه يك ساله قرار داده بود. او اصلاً شايستگى اين بچه را ندارد. آرش مرا آرام كرد و خواست كه بيشتر فكر كنم اما من راضى نمى شدم. چند هفته اى از آن زن خبرى نشد تا اينكه يك روز صبح، قبل از آرش راهى محل كارم شدم. شوهرم كمى كسالت داشت و قرار بود عصر سرى به بيمارستان بزند. عزيز را به او سپردم و از پله ها پائين آمدم. ناگهان از پشت پنجره پاركينگ سايه زنى را ديدم. زنگ خطر در دلم صدا كرد و دلشوره به جانم افتاد. به سرعت از پله ها بالا رفتم و از پشت پنجره اتاق عزيز به پائين سرك كشيدم. همان زن بود، مادر عزيز. روزى را به خاطر آوردم كه او را در بيمارستان ديدم. همان لباس و همان قامت. چهره اش را نمى توانستم ببينم اما دلم گواهى مى داد كه خودش است. آن روز وقتى به بيمارستان نرفتم از دكتر فرهنگ شنيدم كه آن زن دو باره به بيمارستان رفته و سراغ بچه را گرفته. روز بعد دوباره پيدايش شد. چند بار زنگ زد. من و آرش ، عزيز را به اتاق كنارى برديم و اهميتى به صداى زنگ نداديم. بالاخره خسته شد و رفت. بايد چاره اى مى انديشيديم.دكتر فرهنگ هم بلافاصله ترتيب انتقال ما را به يكى از بيمارستان هاى آلمان داد. با همه تلاش هاى دوستان و اطرافيان، دو ـ سه ماه زمان مى خواستيم.در آن مدت، من به خانه خواهرم در طالقان رفتم. آرش هم شب ها به منزل مادرش مى رفت. بالاخره روز موعود رسيد و من در حالى كه عزيز را در آغوش مى فشردم، همراه آرش ايران را ترك كرديم. بعد از آن، خاطره آن زن وعزيزى كه در آن حال به دست ما رسيده بود، فراموش شد. از نظر همه عزيز پسر ما بود. آرش از مدت ها قبل در ايران روى يك دستگاه پزشكى كار مى كرد. او تحقيقاتش را در آلمان تكميل كرد و دستگاه مورد تأييد قرار گرفت. وضع مالى ما روز به روز بهتر شد. ما اين همه سعادت را به خاطر وجود عزيز مى دانستيم. اما افسوس كه آرش نتوانست موقعيت هاى پسرش را ببيند و ما را به حال خودمان گذاشت و از دنيا رفت. عزيز بزرگ و بزرگ تر شد و كم كم جاى آرش را در بيمارستان گرفت. بعد هم ازدواج كرد و تو و شروين را براى ما هديه آورد. از آن زمان كه عزيز به خانه ما آمد تا به امروز گرچه تلاش كرده ام كه خاطره آن روز و آن زن را فراموش كنم، اما هميشه هر لذت و هر شادى زندگى ام، ياد آن زن را در خاطرم زنده مى كند. شايد من خوشبختى او را دزديده باشم. سال ها خود را توجيه كردم كه شايد من آينده بهترى براى عزيز فراهم كرده باشم. اما حالا مدتى است كه فكر و خيال آن زن يك لحظه هم مرا راحت نمى گذارد. قبلاً از دكتر فرهنگ خواسته بودم كه نشانى آن زن را حتى در صورت تغيير محل به اطلاع من برساند. دلم مى خواست مى توانستم به ديدارش بروم و از او حلاليت بخواهم، اما هنوز مى ترسم، مى ترسم عزيز مرا نبخشد. مى ترسم او را هم از دست بدهم.***اشعه هاى خورشيد از پشت پرده به داخل خانه سرك مى كشيد. صبح شده بود. خواب چشم هاى مادربزرگ را پر كرده بود. او ديگر چيزى نگفت و من كه تا آن زمان در سكوت كامل به حرف هايش گوش مى كردم، به فكر فرورفتم.روز بعد شروين هم از ماجرا خبردار شد. دايى ام قصد داشت براى كارى به ايران برود. اين بهترين فرصت بود. اصرار من و شروين براى ديدن خاله ها و مادربزرگ، پدر و مادر را مجبور كرد كه با رفتن ما موافقت كنند. وقت خداحافظى لبخند مادربزرگ مرا به رفتن و يافتن آن زن مصمم كرد. مى دانستم كه زنده است. با كمك دكتر فرهنگ نشانى را يافتم. خانه اش در يكى از مناطق شلوغ و پررفت و آمد شهر بود. خانه قديمى او را خيلى راحت پيدا كرديم. در باز شد و زن مسنى شبيه پدر در را باز كرد. عجيب است كه مرا شناخت. چون شباهت زيادى با پدرم دارم. مبهوت نگاهمان كرد و بعد چنان محكم در آغوش مان فشرد كه حس كردم استخوان هايم دارد مى شكند.گذر عمر روى صورتش شيارهاى زيادى انداخته بود، اما به هر حال هنوز هم زيبا بود. شباهت پدر به او چيزى نبودكه لازم باشد دنبالش بگردى. پدر با او مثل سيبى بود كه دو نيم شده باشد. نيمه اى جوان و باطراوت و نيمه ديگر پير و خسته و درد كشيده. پيغام ژاله را همان ساعت اول به او گفتم. لبخندى زد و گفت:- همان روزها حلالش كردم. زندگى امروز ما را نبين. بچه هاى خوبى دارم، اما آن روزها كه پدرت مسموم و بعد گم شد، خداوند بچه هاى ديگرى به من داد. درآمدمان خيلى كم بود و به سختى روزگار مى گذرانديم. اما خدا لطفش را از ما دريغ نكرد و هوش و استعداد فراوانى به بچه هايم داد. طورى كه همه با تلاش و كوشش درس خواندند و خودشان را بالا كشيدند. خوشحالم كه محمود يا همان عزيز امروز زندگى خوبى دارد. چون آن روزها من واقعاً توان مراقبت از او را نداشتم.بعدازظهر عموها و عمه ام با خانواده در خانه مادربزرگ جمع شدند. جاى ژاله خالى بود و جاى پدر و مادرم. ژاله روز بعد تلفنى با مادربزرگ صحبت كرد. مادربزرگ او را بخشيد. ژاله اين خبر را به پدر و مادرم رساند و آنها مدتى بعد خود را به ايران رساندند. ژاله هم همراه شان بود. هواى وطن روح همه ما را جلا داد. همه علايق آنجا را از ياد برديم و همين جا مانديم.اين زندگى تازه بين آدم هايى كه صميمانه دوستمان دارند و انگار جالى خالى ما را هميشه در بين خود احساس مى كردند، پر از لذت و شادى است. مدتى است كه ژاله هم ديگر از درد شكايت نمى كند. اين شادى تازه را مديون وجدان او هستيم.
 سه شنبه 11 تير 1387     





شما هم رأی دهید 


[ارسال شده از: واحد مرکزي خبر]
[مشاهده در : www.iribnews.ir]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 15]

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب



برچسب های کاربران:


صفحات پیشنهادی


 
پربازديدترين ها

مطالب بعدی





صفحه اول | تمام مطالب | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و هیچ یک از مطالب درج شده را تایید یا رد نمی کند و مسئولیت استفاده از آنها بر عهده صاحب اثر و کاربران سایت می باشد