تبلیغات
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
ورود
آمار وبسایت
کاربران آنلاین :
146
تعداد کل بازدیدها :
27897192
اوقات شرعی
تبلیغات
آي آدمها...
آي آدمها...
... جوانتر (بچّهتر) كه بوديم، اگر كسي از بزرگسالان سخن ميگفت چنين احساس ميكرديم كه جوانگرا نيست. حتّي وقتي كتاب ممنوع و معروف (و قصّهگونهي) شهيد هاشمينژاد با نام "مناظره دكتر و پير" منتشر شد، گله ميكرديم كه چرا مناظرة دكتر و جوان نباشد؟! (بگذريم از اينكه ابتدا متأثّر از درس زبانمان كلاس ميگذاشتيم و نام كتاب را مناظرة دكتر "وپييِر" بر وزن "هپييِر" ميپنداشتيم). و بعد هم از حافظ ايراد ميگرفتيم كه نه تنها حل مسائل را به سازمان ملّي جوانان ارجاع نداده بلكه برعكس و برخلاف انتظار ما، مرتباً ميفرمايد:
پير ما گفت فلان، بهمان!؟
خودمان كه كمكم پا به سنّ گذاشتيم، تدريجاً كشف كرديم كه گويا خداوند تبارك و تعالي غير از ما مخلوقات ديگري را هم به نام ميانسالان و بزرگسالان و پيران خلق فرموده است و آنها هم براي خودشان عالمي دارند. و بعد كه فهميدهتر(!) شديم و به قول شاعر توانا (احمد عزيزي) با كفشهاي مكاشفهمان اينطرف و آنطرف رفتيم، كشف ديگري هم فرموديم. و فهميديم كه در بعضي از كشورهاي كفرسِتا (نه كفرستيز) پيران قوم خويش را به عنوان آموزگارانِ روزگارانِ تجربه و تحقيق دوباره (به نحو ديگر) مورد توجه قرار ميدهند و حتّي با كمك آنها، ميان تجربههاي كهن و تجربههاي نو، پل پيوند ميزنند و مثل بعضي از ما "پيران خرَد" را فقط به سر پل صراط در دنياي ديگر حواله نميدهند و الي آخر...
... و حالا اين مقدّمه را بدان سبب آورديم تا بگوييم كه چرا به روي نامهي خوانندهي بازنشستهمان هم بايد دريچه بگشاييم و چنين پَرت و پُرافاده از فراز دنياي آنان عبور نكنيم. احوال امروز آنها، آينهي احوال فرداي همهي ما و شماست. به قول نيما: "آي آدمها كه بر ساحل نشستهايد، يك نفر در آب دارد ميسپارد جان". بسمالله!
ـ "ضمن آرزوي عافيت از خداوند سبحان براي تمامي كاركنان پژوهشكدهي روزنامه اطلاعات و كليه همكاران فرهيخته، نوشته مرا هم در صورتي كه قابل چاپ باشد درج نماييد. باعث تشكر من خواهد بود. ناگفته نماند كه چون ستون "دريچه"، در جمع ما جايگاه ويژهاي دارد، شخص من تمايل داشتم كه در همان ستون نامه خود را مشاهده كنم، امّا چون اخيراً "دريچه" وارد مباحث شعر و ادبيّات و شرح خاطرات و پاسخ به سئوالات و موضوعات ديگر شده، احتمالاً بفرماييد كه عقل هم چيز خوبي است! چون مدت زماني بود كه نامههاي علاقمندان و منتقدان را منعكس ميكرديد و گويا در حال حاضر براي درج نوشته من قدري دير شده باشد.
با عرض پوزش...
... رفته بودم به يكي از شعب بانكهاي تهران (در خيابان وليعصر تجريش) جهت پرداخت وجه قبض تلفن. ساعت 13 هنگام خروج از بانك در پيادهرو تصادف كردم با يك پيك موتوري. تصادف شديد نبود، چون موتوري هم سرعتي نداشت. با كمك دو نفر از شهروندان مهربان پا شدم ايستادم، احساس دردي نداشتم. راكب موتور پرسيد سلامتي؟ گفتم خوبم، خدا عاقبت كار را ختم به خير كند. شغلم را سئوال كرد. عصا را تكاني دادم، گفتم بازنشسته دولت. بلافاصله جواب داد: "حاجي نشسته، بيخيال شو(!) فقط باد موتور گرفتت"...
... هجوم موتوريهاي حامل غذا معمولاً از ساعت 21 به پيادهروها و كوچههاي خلوت شميرانات آغاز ميگردد، كه بايد "فستفود"ها را داغ به مشتريها برسانند و انعام چرب دريافت نمايند. آنها دستمزدي از مغازه ندارند. در همين جا پرسيدم: شما در اين ساعت بعدازظهر، پيك نامه بري؟ گفت نه، آش رشتهي داغ اِستاندار!...
... البته خبر داشتم كه از دو سال قبل، آشرشته و حليم [هليم] هم مثل بستني سنّتي و شلهزرد و زولبيا از كارگاههاي توليدي توسط وانتبارها در مغازههاي مربوط پخش ميشود. و جالبترين تابلويي كه اخيراً مشاهده كردم، نشان استانداردِ ممهوري بود متعلّق به يكي از مؤسّسات توليد فستفودِ كشور فرانسه، روي شيشه يكي از بزرگترين رستورانهاي تجريش. مثل آن تابلويي كه در بزرگراه مدرس، زيب اين شاهراه كردهاند كه: فلان فرش ماشيني "دستبافتگونه!". واي بر ما.
به هر جهت موتوري گاز به موتور داد، كه با آن گاز علاوه بر موتور، خودش هم شارژ شد. عضلههاي بازو نشان ميداد. به قول هوائيّون(!) با يك "تيكآف" بيست سانتي با چرخ جلوي موتور مثل هواپيماي از رده خارج شدهي كنكورد پر زد و رفت. بله، سار پريد. آش هم سرد نشد! من هم كه دردي احساس نميكردم. به قول معروف گرم بودم. بعد از استراحت يكساعتهي 14 تا 15 بعدازظهر (البته خوابِ اجباري به خاطر جرّاحي با "بايپس"، كه ده سال عمرِ وريدهاي پا در قلبِ جرّاحي شده به سر آمده، و بايد مراقب باشيم و مهمترين تجويز پزشك قلب و عروق هم پيادهروي روزي يكساعت است و خواب بعدازظهر و چك كردن و كنترل وزن) از خواب كه بلند شدم فقط اين را فهميدم كه ساعت 18 در بيمارستان ارتوپدي حوالي پل رومي، پس از عكسبرداري، مچ پايم شكسته! و آمد به سرم از آنچه [همانچه؟] ميترسيدم.
5 سال قبل هم حادثهاي مشابه با موتور پيش آمد، 4 ماه با گچ ايراني كه بيشتر خمرة ترشي است(!) و بسيار سنگين، در منزل خوابيدم. استراحت مطلق داشتم كه متأسّفانه آنژيوگرافي را هم مجدّداً تحمّل نمودم. ولي خداوند كمكم كرد و بعد از آنژيوگرافي مسئلهاي پيش نيامد. ضمناً نوع گرفتاري عروق قلب من از نوع ارثي يعني بدترين است.
اين بار در بيمارستان، گچ متفاوت يعني بسيار سبك بكار بردند كه با بيمه سي و يك هزار تومان ناقابل وجه پرداختم. با پنجاه و هشت روز هم اقامت اجباري در منزل، كه جزئيّات آن را شرح نميدهم. همينقدر اين را ميگويم كه روزي سه بار اين شعر را ميخواندم:
اين محنتي كه ميكشم از تنگي قفس
كفران نعمتيست كه در باغ كردهام
حالا برسيم به اصل مطلب. بالاخره با اين هجوم "شبيخون مانند" كه از ساعت بيست و يك تا يك بامداد، پيادهروها و كوچههاي تنگ و تاريك و البته با برجهاي بسيار شيك، در تيول پيكهاي حامل فستفودِ گرم است (چون هرچه داغتر برسد گيرنده انعام بيشتر [داغتر!]ي خواهد داد) تكليف افرادي كه در پيادهروها و كوچهها بيخبر راه ميروند چيست؟ من بهطور قطع ميگويم كه در شهرستانها [هنوز!] چنين بلبشويي وجود ندارد. شميرانات كه از دست رها شده، شكايات كه اثري ندارد، پس تكليف چيست؟ استفاده از پيادهرو، كمترين حقّ افراد سالمند مثل من است. چرا اين حقّ مسلّم از ما گرفته شده؟ دقيقاً ميدانم كه اين معضل هم مثل رانندگيِ ما مردم، مشكلي نيست كه توسّط دولت حل شود.
آيا اين وضعيّت آشفته، مربوط به مهاجرتهاي بيرويّه به تهران است و جمعيّتِ بسيار زياد؟ به هر صورت باز هم دستها و پاها شكسته خواهند شد. فعلاً اين دوّمين بار است كه من مستقيماً به خاطر تصادم با موتور، گرفتار شكستگي پا ميشوم. و تازه، مكافاتهاي بعدي، بعد از باز شدنِ گچ است: مراجعه به مراكز تراكم استخوان و 25 جلسه فيزيوتراپي [و مانندِ آن]. مگر اين تنِ خسته با 71 سال سنّ چقدر طاقت دارد؟".
ـ جوانها يادشان باشد كه اولاً در باغ جواني، كفران نعمت نكنند! و ثانياً چه در كسوت كارگرِ فستفودبَر، و چه در هيبت رانندهي زانتيا و پرادو و كمري، مراقب دست و پا و كمري هم كه از تندبادِ تاخت و تاز آنان در كوچه و خيابان ميشكند، باشند. انگار اخلاق ماشيني و موتوري ما، آينهي اخلاق اجتماعي و سياسي ماست. سواره كه هستيم، ديگر از حال پياده خبر نداريم!
چهارشنبه 22 خرداد 1387
شما هم رأی دهید
[ارسال شده از: اطلاعات]
[مشاهده در : www.ettelaat.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 14]
برچسب های کاربران:
صفحات پیشنهادی
گوناگون
پربازديدترين ها
مطالب بعدی
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و هیچ یک از مطالب درج شده را تایید یا رد نمی کند و مسئولیت استفاده از آنها بر عهده صاحب اثر و کاربران سایت می باشد







