تبلیغات
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
ورود
آمار وبسایت
کاربران آنلاین :
140
تعداد کل بازدیدها :
27791200
اوقات شرعی
تبلیغات
طنز های عبید زاکانی
View Full Version : طنز های عبید زاکانی Rainyboy11th February 2008, 11:50 AMطنز های عبید زاکانی ثواب صدقه، گناه دزدی: جُحی گوسفند مردم می دزدید و گوشتش صدقه می کرد. از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و در میانه پیه و دنبه اش اضافی باشد. ********************************** جایی نرو: مردی را پسر در چاه افتاد، گفت: جان بابا، جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم.......... ********************************** جنازه ای را در تابوت به راهی می بردند. درویشی با پسرش سر راه ایستاده بود. پسر از پدر پرسید: بابا در آن جعبه چیست؟ پدر گفت: آدم. پسر پرسید: او را به کجا می برند؟ گفت: جایی که نه خوردنی است، نه پوشیدنی، نه نان، نه هیزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گلیم. پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ی ما می برند؟ ********************************* گول زدن ن********** و منکر: مردی در حال جان دادن افتاد. وصیت کرد که در شهر، کرباس پاره های کهنه ی پوسیده بطلبند و کفن او سازند. گفتند: غرض از این چسیت؟ گفت: تا چون منکر و ن********** بیایند، پندارند که من مرده ی کهنه ام، مزاحم من نشوند. نسترن7416th May 2008, 12:26 PMموذنی بانگ می گفت و می دوید.پرسیدند که:چرا می دوی؟ گفت:می گویند اواز تو از دور خوش است می دوم تا اواز خودم را از دور بشنوم!:)) نسترن7429th May 2008, 05:07 PMشخصی را اسبی لاغر بود.گفتند چرا این را جو نمی دهی؟گفت هر شب ده من جو می خورد.گفتند پس چرا چنین لاغر است؟گفت یک ماهه جواش نزد من به قرض است!:)) ابوریحان29th May 2008, 05:15 PMجنازه ای را در تابوت به راهی می بردند. درویشی با پسرش سر راه ایستاده بود. پسر از پدر پرسید: بابا در آن جعبه چیست؟ پدر گفت: آدم. پسر پرسید: او را به کجا می برند؟ گفت: جایی که نه خوردنی است، نه پوشیدنی، نه نان، نه هیزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گلیم. پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ی ما می برند؟ مطمئنی این مال سعدی نیست؟ نسترن7412th June 2008, 02:11 PMمردی که در جنگل گردش می کرد پس از مدتی با خشم و ناراحتی گفت چه بد شد!این همه راه امده ام تا جنگل را تماشا کنم اما مگر شاخ و برگ درختان می گذارند ارزویم براورده شود!:)) mahdi-lolo22nd June 2008, 01:25 AMمردي را گفتند چرا اينجا خسپيدي گفتا به تو چه ؟:eek: ruya6th September 2008, 09:51 PMنهايت خساست بزرگي كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگرگوشگان خود را حاضر كرد. گفت: اي فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمتهاي سفر و حضر كشيدهام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگي فشردهام، هرگز از محافظت آن غافل مباشيد و به هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد. اگر كسي با شما سخن گويد كه پدر شما را در خواب ديدم قليه حلوا ميخواهد، هرگز به مكر آن فريب نخوريد كه آن من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد. اگر من خود نيز به خواب شما بيايم و همين التماس كنم، بدان توجه نبايد كرد كه آن را خواب و خيال و رويا خوانند. چه بسا كه آن را شيطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم. اين بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد. سایت ما را در گوگل محبوب کنید با کلیک روی دکمه ای که در سمت چپ این منو با عنوان +1 قرار داده شده شما به این سایت مهر تأیید میزنید و به دوستانتان در صفحه جستجوی گوگل دیدن این سایت را پیشنهاد میکنید که این امر خود باعث افزایش رتبه سایت در گوگل میشود
شما هم رأی دهید
[ارسال شده از: سایت ریسک]
[مشاهده در : www.ri3k.eu]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 20]
برچسب های کاربران: عبید زاکانی  - 
صفحات پیشنهادی
گوناگون
پربازديدترين ها
مطالب بعدی
مطالب پیشین
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و هیچ یک از مطالب درج شده را تایید یا رد نمی کند و مسئولیت استفاده از آنها بر عهده صاحب اثر و کاربران سایت می باشد







